۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

رو به کدام قبله؟


مطلب زیبایی از خانم سوسن شریعتی در شماره روز چهارشنبه 2 دی ماه88 روزنامه اعتماد منتشر شد که عینا اینجا درج میکنم:

شايد بهتر آن باشد که ديگر به جملاتي از قبيل «تاريخ به ما نشان مي دهد» يا مثلاً «درسي که مي شود از تاريخ گرفت» و... اعتماد نکنيم. واقعيت اين است که تاريخ، تا اطلاع ثانوي آن چيزي را به ما نشان مي دهد که دوست داريم؛ درسي مي دهد که از حفظيم. واقعيت اين است که هرگونه مراجعه به گذشته متکي به «حال» است، هم «حال» مورخ و هم «حال» زمانه مورخ و تفاسير تاريخي بيشتر از آنکه به شناخت ديروز ما کمک برساند به شناخت ما از امروز کمک مي کند. شايد همين خصلت در تفسير تاريخي است که مورخان را به اعتراف وامي دارد؛ «تاريخ به معناي حکايت دقيق واقعيت گذشته وجود ندارد، فقط حال وجود دارد»، «روايت تاريخي همواره تفسيري است امروزي، تلاش براي احياي مجموعه يي تکه تکه، متصلب و گم شده در يک ارگانيسم زنده». بر سر اين حرف ها اغلب مورخان اجماع دارند اما در مورد ما دلايل ديگري هم مزيد بر علت مي شود و آن موقعيت «حال» ما است. «حال» ما مساعد شناخت تاريخي نيست. نه از سر نوميدي يا به اين دليل که شناخت تاريخي براي ما ناممکن است، شايد به اين معنا که شناخت تاريخي ابزار مي خواهد و نيز شرايط امکان و تا زماني که تاريخ- تاريخ مذهب باشد يا تاريخ غير آن- اسير و زنداني حافظه هاست، هر تفسيري مي شود تبليغ و هر تبليغي پرچم؛ پرچم هايي براي صف کشي هاي هم اينجايي و هم اکنوني. واقعيت اين است که تاريخ درس مي دهد، اما هر درسي که بخواهي مي دهد، کافي است خود را حقيقت بپنداري تا همه داده هاي تاريخي بشود مواد اوليه درس تو از تاريخ، چه به قصد درس دادن باشد چه به قصد درس گرفتن. اين خصلت فقط شامل تاريخ مذهب ما نمي شود، در نسبتي که با تاريخ سياسي معاصر خود برقرار مي کنيم نيز همين حکايت باقي است. (حادثه 16 آذر، از 1332 تا به حال چندجور متولي پيدا کرده است؟ و هر بار براساس تفسيري که از آن حادثه شده صف کشي هايي بر آن اساس صورت گرفته. يا همين نزاع جاري بر سر تملک روزهاي نمادين در تاريخ 30ساله ما.)

وقتي پاي تاريخ مذهب به ميان مي آيد مشکل صدچندان مي شود. هم به دليل موقعيت مذهب در اذهان مومنين و هم رويکرد مورخ مذهب که لاجرم در شرحش از تاريخ مذهب، همواره به دنبال معنا است؛ معنايي که آن حادثه در خود پنهان دارد. آيا ما زنداني تاريخ مذهب خود هستيم؟ خير ما زنداني حافظه هاي مذهبي خود هستيم و اين دو يکي نيست؛ همين است که هر بار ملعبه خوانش هاي حافظه محور خود از تاريخ مان مي شويم و هر بار بر همين اساس صف مي بنديم و جبهه مي گشاييم و شناخت تاريخي را عقيم مي سازيم.

تاريخ مي گويد (به درسش کاري نداريم) حسين بن علي در سال 60 هجري قيام کرد. پرسش بعدي مورخان اين است؛ چرا حسين بن علي قيام کرد؟ عليه چه کسي قيام کرد؟ چه خوانش هايي از واقعه تاريخي قيام حسين بن علي تا به حال صورت گرفته است و دست آخر اينکه در حافظه مذهبي ما قيام حسين چگونه نشسته است، چه جايگاهي يافته و چه نقشي بازي مي کند؟ تا اينجا را رويکردي تاريخي، شايد بتواند پاسخ دهد اما اينکه چرا اين داغ آرام نمي گيرد و اينکه آيا اين داغ نبايد آرام بگيرد ديگر به مورخ مربوط نيست، به روشنفکر يا مصلح مربوط مي شود؛ اينکه چگونه مي توان سهم تاريخ را از شکل زيست آن در حافظه ها تفکيک کرد و نسبت ميان آن دو را تغيير داد.

شريعتي در خوانش خود از نهضت حسين در دو نقش ظاهر مي شود؛ مورخ و روشنفکر اجتماعي نيز. کسي که در پي شناساندن تاريخ است، تاريخي که مي داند در ذهن مومن گونه يي اسطوره يي گرفته و نيز کسي که عزم آن دارد نسبتي جديد ميان آن تاريخ و اين اسطوره برقرار کند. شريعتي مي کوشد ميان حافظ مومن که وفاداري به خاطره را پاس مي دارد از يک سو و شناخت تاريخي که فراتر از حافظه مومن اتفاق مي افتد نسبت برقرار کند. او مي داند که مومن از فرط به ياد آوردن تراژدي، موضوعيت آن را، تاريخيت آن را از ياد برده است و تاريخ را بدل به يکسري آيين ساخته و تنها راه آن را برگرداندن اسطوره ها به موقعيت تاريخي اوليه آن مي داند. اينکه موفق مي شود يا نه بحث ديگري است. هر آنچه در بالا گفته شد شامل تفسير شريعتي نيز مي شود؛ «رد پاي حال مفسر، زمانه مفسر، باورهاي مفسر و... در رويکرد او به گذشته پيدا است.» با اين وجود، موضوع اين يادداشت، خوانش معاصر شريعتي از قيام حسين نيست، خوانش معاصران شريعتي است از تفسير او درباره چرايي قيام حسين.

خوانش تاريخي شريعتي از نهضت حسين در دو پرده عرضه شده است؛ پرده اول حسين است در مکه (نيمه تمام گذاشتن حج) و پرده دوم حسين است، خاندانش و يارانش نيز در کربلا (رويارويي با دشمن و شهادت). پرده اول را شريعتي در سخنراني ياد و يادآوران توضيح مي دهد و پرده دوم را در کتاب شهادت. تفسير شريعتي را از پرده دوم، يعني شهادت حسين و خاندانش در کربلا همه به ياد دارند؛ «هر انقلابي دو چهره دارد؛ خون و پيام.» اما تقريباً هيچ کس از تفسير شريعتي از پرده اول چيزي به ياد نمي آورد؛ «حسين يک درس بزرگ تر از شهادتش به ما داده است و آن نيمه تمام گذاشتن حج است.» (حسين وارث آدم. م.آ. 19، ص 191) آنچه در خوانش تاريخي شريعتي از نهضت حسين طي اين سال ها مغفول مانده است همين پرده اول است که در نگاه او پيش شرط اصلي فهم قيام حسين است. شريعتي در پرده اول است که با شرح موقعيت سياسي زمانه و نسبت مذهب با قدرت، خروج حسين را از صف توضيح مي دهد و آن را در ذيل تز اصلي اش که همان جنگ مذهب عليه مذهب است، قرار مي دهد. چرا حسين حج را «نيمه تمام گذاشت؟ به مناسک مقدس حج بي اعتنايي کرد، آن را نيمه واگذاشت؟ شريعتي مي گويد نيمه تمام گذاشتن حج از سوي حسين بي علي مهم تر از شهادت او در کربلا است؛ نيمه تمام گذاشتن حج از سوي حسين اعتراضي بود به اسلام خلافت، به مذهبي که لباس قدرت بر تن کرده است و نماينده زر و زور شده است. حسين با انتخابش خود را نماينده آن نوع اسلامي مي سازد که قرباني زور است و روش حسين اين است که از پذيرش نمادهاي مشترک با قدرت حاکم سر باز زند؛ «براي شيعه در چنان موقعيتي که رهبران مذهبش را شهيد مي بيند يا گرفتار غل و زنجير خليفه، تجليل حج، کاري است به نفع مستقيم خليفه و او که دوستدار «حج» است، نمي تواند از حجي تجليل کند که شعاري شده است به نفع دشمن.

شيعه وقتي مي بيند خليفه اين همه از حج تجليل مي کند اما اگر گزارش برسد که کسي، اندکي بيشتر در گذرگاه خويش در کنار قبر شهيدي توقف کرده است زير شکنجه نابودش مي کند، درمي يابد که تعظيم حج در اسلام خليفه، شعار طبقه حاکم شده است و شعار او، نه حج- که خليفه تجليل مي کند- بلکه «قبر» است، قبر شهيدي که خليفه را اينچنين به وحشت مي افکند.» (م. آ. 7، ص 198) شريعتي با همين نگاه است که چرخش شيعه را در عرفات از کعبه به کربلا توجيه مي کند؛ «پس اکنون که حج چون شعاري به دست دشمن افتاده است، چه بايد کرد؟ جهت معلوم است، طواف خاک حسين، طواف کعبه راستين است.» (همان، ص 199) کار حسيني از نگاه شريعتي قبل از شهادت در کربلا، طراحي راه ديگري است براي مسلماني پشت کرده به قدرت و ثروت. شهادت، بي شک نتيجه اين گشودن راه ديگري است. شريعتي شهيد کربلا را به مکه برمي گرداند، به نقطه عزيمت اوليه اش، شجاعت حسين در برابر قدرت زيباست و اسطوره يي اما همه ماجرا نيست. در نيمه تمام گذاشتن حج و در اعتراض به قدرت مسلط است که حسين امکان جور ديگري ديندار بودن را براي مومن فراهم مي آورد. در حقيقت تلاش شريعتي نشان دادن اين امر است که اين شناخت تاريخي است که مي تواند ايمان و باور را که شناختي است مجرد و انتزاعي وجهي زنده و انضمامي ببخشد؛ درک اين موضوع که اگرچه ايمان يکي است و واحد اما تجربه تاريخي نشان از اشکال مختلف زيست آن دارد و بايد هر گونه فرمول بندي تئولوژيک يا اسطوره يي را مشروط دانست و تاريخ مند. رويکرد تاريخي به مومن اين امکان را مي دهد که ايمان خود را به پرسش بگيرد و از چند و چون زيست آن آگاه شود. وقتي حاکم و محکوم از منابع مشترک مشروعيت بخشي برخوردارند سخن از تفاوت ها الزامي است. شيعه از همين رو به رغم نبوت، از عترت سخن مي گويد. شريعتي دلايل اينکه چرا چهره تاريخي اسطوره مي شود و طي چه مکانيسمي يک حادثه تاريخي، بدل به نماد مي شود، متکي است به دلايل تاريخي و نه الهياتي. سعي مي کند منطق مومن را در اسطوره سازي يا در گشودن قبله يي جديد- به تعبير کربلا در کنار کعبه- بفهمد و با او همدلي کند. از همين رو به کاربرد تاريخي اين انشقاق در برابر قدرت مسلط توجه دارد.

اما اينکه چرا از تفسير دو پرده يي شريعتي فقط پرده دوم در ذهن ها نشسته است دلايل بسياري دارد. بسياري آن را به شرايط سياسي آن سال ها- سال 50- و اوج گيري مبارزه مسلحانه ربط داده اند و اينکه شريعتي در ذيل اين شعار- آنها که رفتند کاري حسيني کردند و آنها که ماندند بايد کاري زينبي کنند- قصدش از يک سو توجيه مبارزه مسلحانه نيروهاي چريکي بوده است و از ديگر سو مشروعيت بخشي به کار خود که پيام رساني باشد. اين بحث حتي در گرفت که حسين- همچون چريک هاي مجاهد مسلح آن زمان- نه به قصد پيروزي که به قصد شهادت دادن عليه قدرت باطل و به قيمت جان خويش به کربلا رفت؛ شهيد، يعني شاهد، شاهد يک زمانه، يک شاهد تاريخي که نفس مردنش سند است؛ سندي براي شناخت زمانه يي مسکوت و خاموش، اينکه مردن گاه خود سلاحي است آگاهي بخش، انتخابي آگاهانه و نه از سر اتفاق يا از سر بدشناسي. تفسير ديگري نيز در آن سال ها شکل گرفت و اينکه حسين نه به قصد مردن که با انگيزه گرفتن قدرت و به مقصد کوفه حرکت کرد اما در کربلا ماند. اما همه اين بحث ها به پرده دوم قيام حسين مربوط مي شد؛ مردن توسط جور. «چرا مردن» حسين همچنان مسکوت مي ماند. پس از انقلاب نيز همچنان، همه چيز ذيل پرده دوم تفسير شد؛ اينکه به شهادت حسين بايد همچون روش مبارزاتي نگاه کرد يا انتخابي اخلاقي يا نوعي فلسفه زندگي... بسياري در اين باب نوشتند. بسياري بر سر اين باب ها جان باختند. بسياري بر سر اين ابواب روبه روي هم قرار گرفتند و به نام حسين بر يکديگر تيغ کشيدند و از همين رو در بسياري اوقات يا شريعتي را نواختند يا بر او تاختند؛ تفسيري ايدئولوژيک از تاريخ کرده است، رويکردي اسطوره يي به تاريخ داشته است، اسطوره ها را به زمين آورده است و مومنان را دچار بيماري خوداسطوره پنداري ساخته است و آنها را توسط اسطوره ها الينه ساخته است، فرهنگ مرگ را ترويج داده، در مردن فضيلت مي ديده و زندگي را ناديده گرفته است، اي کاش مي گذاشت اسطوره ها بر سر جاي خود بنشينند و سوگواري براي آنها را کافي مي دانست و... قس عليهذا. در ميان همه اين انتقادات که پيوندي مستقيم دارد با زيست تراژيک ديني ما و ا ز همين رو انتقاداتي است مشروع، اما خوانش شريعتي از نهضت حسين همچنان مغفول است. هيچ کس تفسير شريعتي را از حسين در مکه به ياد نمي آورد. اصلاً شريعتي را رها کنيم، هيچ کس نمي پرسد چرا حسين، قبل از رسيدن به کربلا در مکه، حج را نيمه تمام گذاشت؟ چرا شيعيان در عرفات پشت به کعبه مي کنند و رو به کربلا. پشت به کعبه و رو به قبر؟

اين موضوع نه تنها نشان مي دهد مومن در درسي که از تاريخ دينش مي گيرد تا کجا گزينشي و دلبخواهي عمل مي کند که نشان مي دهد در نسبتي که با تفسيرها برقرار مي سازد نيز همچنان دلبخواهي است. اينکه براي او چرايي مرگ حسين از چگونگي شهادت او اهميت کمتري دارد. درباره چگونگي شهادت حسين هزاران صفحه کتاب، مداحي، تعزيه، تصنيف و... نوشته مي شود اما از چرايي اش سخني در ميان نيست. شريعتي براي توضيح اين سوگواري مدام شيعي يک کاربرد سياسي و تاريخي قائل است و آن مبارزه عليه فراموشي است و ضرورت يادآوري و از همين رو نقش انقلابي را فقط تا زماني مي داند که حسين بن علي، خود متولي رسمي پيدا نکرده بوده است. تا زماني که بلندگوهاي رسمي صفويه بر طبل خاطره نمي کوبيدند. تا زماني که قدرت مي خواهد فاجعه کربلا فراموش شود، يادآوري کاربردي مثبت داشته است و از زماني که قدرت (صفويه) همه نيرويش را فقط بر سر يادآوري اين فاجعه مي گذارد يادآوري ديگر کاربرد مشروعيت بخشي به قدرت را دارد و نه تذکاردهنده. در اينجا ديگر خطر فراموشي نيست، خطر اشباع حافظه است و در نتيجه نقشي منفي برعهده اش مي افتد. ديگر حسين وار عمل کردن مداحي نيست، حسين وار عمل کردن در يک کلمه پرسش از کدامين حسين است و شناخت. حسين با قيام خود از اسلام خلافت پرسيد؛ محمد آري اما کدام محمد. حال حسين اگر مي بود مي گفت حسين آري اما کدام حسين؟ در ذيل چنين تحليلي است که شريعتي نتيجه مي گيرد حسين وار زيستن، الزاماً و فقط کشته شدن نيست بلکه قبل از هر چيز پرسش از دينداري موجود است.

اين دورخيز تاريخي شريعتي به قيام حسين در دو پرده با اين هدف انجام مي شود که پلي بزند به حافظه کيش مدار و آييني مومني که در اين بزرگداشت الينه شده است و در اين چرخش سرگيجه آور بزرگداشت چگونگي مرگ حسين پرسش از چرايي را به کل به کناري نهاده و او همچون مورخ و همچون مصلح نيز مي خواهد اين حافظه زخم خورده سوگوار مومن را در مواجهه يي تاريخي با چرايي مرگ حسين بنشاند. اين تنها راهي است که به زعم شريعتي امکان شکل گيري ذهن تاريخي را براي مومن فراهم مي کند و موجب گشودگي حافظه مي شود.

اينکه تفسير شريعتي تفسيري است شخصي بحثي نيست اما پرسش اين است که اين شخصي بودن تفسير او نامشروع است يا امري است ناگزير. اينکه در شرح حوادث تاريخي شما به دنبال معنا باشي ناگزير است. منابع واحد الزاماً مورخان را به نتايج واحد نمي رساند. شريعتي نمي خواهد با تکيه بر درکي تاريخي ايمان ما را محکم کند يا برعکس ايمان ما را در پرتو تاريخ متزلزل سازد، فقط مي خواهد نشان دهد گذشته خود را در اختيار هر کس که بخواهد قرار مي دهد و اگر به آن بي اعتنا بماني متوليان کاذب پيدا مي کند. از نظر او اين رفت و آمد ميان تاريخ و ايمان به حال هر دو مفيد است.

يک نکته يا يک پرسش

با اين همه پرسش اصلي اين است؛ در اين هزارتوي خوانش ها، چه خوانش مفسر باشد از متن يا داده تاريخي، چه خوانش مخاطب باشد از سخنان مفسر، به خصوص وقتي سخن از تاريخ مذهب است و در نتيجه مذهب نيز تا کجا تلاش براي درس آموزي از آن مشروع است؟ مشروع هم که باشد تا کجا مفيد است؟ شايد بتوان گفت هم مشروع است و هم مفيد و به خصوص ناگزير. مشروع است چرا که تاريخ مذهب امکان فهم انضمامي، متکثر و زنده را از چگونگي زيست ايمان فراهم مي سازد و از همين رو مفيد نيز هست؛ وقتي قرار باشد قرائتي واحد دينداري را زنداني خود نکند و از همين رو ضروري است و اجتناب ناپذير. رفت و آمد ميان حافظه مذهبي و تاريخ مذهب تنها راه و لااقل يکي از اشکال ممکن شکل دادن به وجدان تاريخي است، حتي اگر اين رفت و آمد سوءتفاهمات و خطراتي را نيز- همچون خوداسطوره پنداري- به دنبال آورد، حتي اگر همين خصلت گزينشي و عاطفي حافظه ممکن است موجد صف و صف کشي هاي خطرناک اکنوني و اينجايي باشد. اگر راست باشد که ما به قول پل ريکور يا در معرض فراموشي هستيم يا در خطر يادآوري بيمارگونه مدام، هيچ راهي به جز اين رفت و آمد باقي نمي ماند؛ از اسطوره به تاريخ و از تاريخ به اسطوره، از امروز به ديروز و برعکس. حتي اگر تاريخ درسي ندهد نزاع بين درس هاي مدامي که مي خواهيم از آن بگيريم مفيد است و مشروع و ضروري. هيچ فايده يي نداشته باشد، تعداد واحدهاي درسي بيشتر مي شود و امکان انتخاب براي ما بيشتر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر